محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3430

تاريخ الطبرى ( فارسي )

شهر سوى آنها آمده‌اند پل را بريدند و مردم شعرى مىخواندند به اين مضمون : « قباع آهسته مىرود « از دبيرى تا دها پنج روزه مىرود . » يونس بن ابى اسحاق به نقل از پدرش گويد : يكى از مردم سبيع كه آشفته خيال بود در دهكده اى به نام جوير به نزديك آبشار اقامت داشت و نامش سماك بود ، وقتى خوارج به دهكدهء وى آمدند و او را بگرفتند ، دخترش را نيز بگرفتند ، دختر را پيش آوردند و بكشتند . به گفتهء ابو ربيع سلولى نام دختر ام يزيد بود و به خوارج مىگفت : « اى مسلمانان پدر من بيمار است نكشيدش ، من نيز دخترى هستم كه به خدا هرگز كار زشت نكرده‌ام و همسايه اى را نيازرده‌ام و به خانهء كسى ننگريسته‌ام » گويد : پس او را پيش آوردند كه بكشند و بنا كرد بانگ مىزد كه گناهم چيست ؟ آنگاه از پا در آمد كه بىخود شده بود يا مرده بود و او را با شمشيرهاى خويش پاره پاره كردند . ابو الربيع سلولى گويد : اين حديث را دايهء نصرانى او براى من گفت كه از مردم خورنق بود و وقتى كشته مىشده بود با او بوده بود . يونس بن ابى اسحاق به نقل از پدرش گويد : ازارقه ، سماك بن يزيد را همراه آوردند و تا نزديك صراة رسيدند . گويد : و چون نزديك اردوگاه ما رسيد و جمع كسان و انبوهىشان را بديد بنا كرد به ما بانگ مىزد و صداى خويش را بلند كرده بود كه به طرف اينان بياييد كه اندكند و خبيث . در اين وقت گردن او را زدند و پيكرش را بياويختند و ما به او مىنگريستيم . گويد : و چون شب شد من و يكى از مردان قوم به آن سوى رفتيم و او را آورديم و به خاك كرديم .